میدونی عزیزم

تازه گی ها خیلی بی وفا شدی

من اسیرت بودم و تو فقط اسیر منطقت

تو میگی امکان نداره کسی بی دلیل محبت کنه

دیدی عزیزم محبتم بدون دلیل بود

دیدی بالاخره بعضی وقتا غیر ممکن ها هم به حقیقت تبدیل میشن ...

دیشب تصمیم گرفتم باید عوض شم

باید سومای عاشق بمیره

خیلی سخت بود گلم ولی بعد این تصمیم خوابم برد

تو خواب دیدم دنیا به هم ریخته و همه به فکره فرارو خودشونن

ولی من فقط به فکر نجات تو بودم

بیدار شدم دیدم ساعت 1:30 بعد از ظهر شده

مثل همیشه اول خزیدم سمت گوشیم تا ببینم پیامی از تو اومده یا نه

که دیدم نه ... خوبه بهت گفته بودم صبحا یه پیام به من بده ... بی خیال ... خیلی حالم بد بود دستم به اس

ام اس دادن نمیرفت

داشت بارون می اومد بعد این همه وقت ...

که تو پیام دادی و گفتی بازم یه عالمه کار داری

تا اینکه حرف اوفتاد و تو یه تایم کوتاه بعد باشگاه همو ببینیم

منتظرت بودم

با اشتیاق تر از قبل رفتم باشگاه

فعال تر وپر انرزی تر از قبل بودم

برای همه باعث تعجب بود و میگفتن خبریه این قدر سر حالی؟...

تا اینکه بعدش دیدمت

تو هم شروع کردی به توجیح کردن من که کار داشتی و ...

قبول تو بردی عزیزم

ولی دیگه نمیتونم هیچ دوست داشتنی رو باور کنم

نمیتونم بگم عاشقتم نه ... نمیتونم بگم چون دیگه نیستم

ولی هنوزم بهت وابسته ام 

هنوزم تورو بیشتر از خودم دوستت دارم

ولی عشق؟ نه هرگز ...

ولی خداوکیلی اگه یه روز دنیا به هم بریزه 

فقط به فکره نجات تو حرکت میکنم

این متن با اشکام تموم شد ...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 27 بهمن 1388    | توسط: solma    | طبقه بندی: شعر عاشقانه،     نظرات()